گمشده
باده ئی هست و پناهی و شبی وشسته وپاک.
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک.
نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال،
میزنم در غزلی با ده صفت آتشناک:
بوی آن گمشده گل را زچه گلبن خواهم؟
که چو باد از همه سو میدوم و گمراهم.
همه سر چشمم و از دیدن او محرومم.
همه تن دستم و از دامن او کوتاهم.
باده کم کم دهدم شور و شرابی که مپرس.
بَرَدم ، افتان وخیزان، بدیلری که مپرس.
گوید آهسته بگوشم سخنانی که مگوی.
پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:15  توسط علیرضا
|
