دلم گرفته
دلم گرفته زين هواي گرفته تر ، گلويم را سخت مي فشارد دستان اين نامردان كه صورتك دين بر چهره دارند ...اينان نور را تقسيم كرده اند ميان خود ، و تاريكي را بخشيده اند به ما ...دردي دارم به سوزناكي داستان تمام ما غير آنها ...دلم پر از حرف هايي است که جوابش سرب سوزان است در اين آبادي ،آخر اين آبادي ما محصول تمام مزرعه هايش درد است و مبلغ محصول هر سال سيلي ارباب است به رعيت ...رعيت گري سرنوشت ماست و سود تمامي لذت ها سهم اربابان گرگ صفت در پوست گوسفند.و آنقدر عرصه را بر ما تنگ كرده اند اين اربابان كه، سهم ما از دنيا شد همين صفحه مجازي، كه فردايي ديگر در حالي که تنهاترین تنها را هم كنج زندان آبادي در شكنجه مي بینی .......
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:33  توسط سیمین
|
