تبليغاتX
۩۩ نمایش همچنان ادامه دارد ۩۩

۩۩ نمایش همچنان ادامه دارد ۩۩

ساحل شب

  سهمم از عشق از این دردسر وامانده     

 رد پایست که بر ساحل شب جا مانده

 دست کم کاش به پابوسی باران می رفت 

 این نم اشک که در حسرت دریا مانده

شور شبگردی باران وشب و شیدایی        

 ذره ای زان همه در ذهن تو آیا مانده

 در هیا بانگ هوس های دروغین؟           

 بانو کلبه عشق در این دهکده بر پا مانده ...

 این حوالی همه از قصه ما بو بردند        

 سهمم از عشق دلی بود که رسوا مانده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 21:0  توسط سیمین  | 

دلم گرفته

دلم گرفته زين هواي گرفته تر ، گلويم را سخت مي فشارد دستان اين نامردان كه صورتك دين بر چهره دارند ...اينان نور را تقسيم كرده اند ميان خود ، و تاريكي را بخشيده اند به ما ...دردي دارم به سوزناكي داستان تمام ما غير آنها ...دلم پر از حرف هايي است که جوابش سرب سوزان است در اين آبادي ،‌آخر اين آبادي ما محصول تمام مزرعه هايش درد است و مبلغ محصول هر سال سيلي ارباب است به رعيت ...رعيت گري سرنوشت ماست و سود تمامي لذت ها سهم اربابان گرگ صفت در پوست گوسفند.و آنقدر عرصه را بر ما تنگ كرده اند اين اربابان كه، سهم ما از دنيا شد همين صفحه مجازي، كه فردايي ديگر در حالي که تنهاترین تنها را هم كنج زندان آبادي در شكنجه مي بینی .......

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:33  توسط سیمین  | 

شب

اگر بیهوده زیباست شب ،

 برای که زیباست شب ، برای چه زیباست شب ؟

 هی فلانی زندگی شاید همین است !... ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:37  توسط سیمین  | 

این نیز بگذرد

 

این نیز بگذرد ، مثل همه اتفاقات خوب و بد زندگی ، مثل همه دوست داشتنیها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش ، این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد . این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که می دانی هرگز نمی آید این نیز بگذرد مثل زندگی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:51  توسط سیمین  | 

آدمک

 

                                                                    

آدمک آخر دنیا ست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 19:55  توسط سیمین  | 

چرا قدر نمي دانيم؟

 

آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرداين اولين باري بود که اونو مي ديدآخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموندولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شداز شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده حالا من و تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم چرااااااااااااااااا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:49  توسط سیمین  |